تبليغاتX
... ناگفته هایم را بدان ...

... ناگفته هایم را بدان ...

... برای تو که ماندگاری در دلم ...

رفتی ...


جدایی مان

هیچ یك از تشریفات آشنایی مان را نداشت ...

فقط

تو رفتی ...

و من سعی كردم سنگ دل باشم  !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 1:39  توسط دختر پاییزی  | 

به چه می خندی ؟!


به چه میخندی تو ؟

به مفهوم غم انگیز جدایی ؟

به چه چیز ؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟

به چه میخندی ؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟

به چه میخندی تو ؟

به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست ؟

خنده دار است.....بخند !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 2:15  توسط دختر پاییزی  | 

بی کسی ...

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

 

در میان خنده های تلخ من

گریه پنهانیم را حس نکرد

 

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

 

آنکه با آغاز من مأنوس بود

لحظه پایانیم را حس نکرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 7:36  توسط دختر پاییزی  | 

تنها


دیوانه ات گشتم ....

تو عاشق نبودی ... خیلی دیر فهمیده بودم

  

چشم هایت پی دیگری بود و من این را نفهمیده بودم

 

درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد

 

آسمان غم گرفت ، هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد

 

آنکه سامان غزلهایم از اوست ، بی سر و سامانیم را حس نکرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 4:34  توسط دختر پاییزی  | 

تو نمی دانی ...

من گمان می کردم رفتنت ممکن نیست

رفتنت ممکن شد ... باورش ممکن نیست

تو نمی دانی ... نه !

که چه دردی دارد خلأ جای تو را حس کردن

و همین درد همه جان مرا می کاهد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 4:24  توسط دختر پاییزی  | 

خسته ام ...

از زندگی و این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر چه و هر کار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بیمار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

حالم مپرس که بسیار خسته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 4:14  توسط دختر پاییزی  | 

تو می خواستی


تو خواستی از تو دور شم ، می خواستی راحت بشی
می ترسیدی دیر یا زود ، به من بد عادت بشی

 

تو گفتی از پیش تو ، باید بزارم برم
گفتی یه کاری کنم ، تو بری از خاطرم



نمی دونی چه سخت بود ، رفتن و از تو دوری
هی به خودم می گفتم ، باید بری مجبوری

 

فقط خدا می دونست ، تو دل من چی می گذشت
تو بیرونم می کردی ، بدون راه برگشت

 

حالا که دورم نگو ، عاشقتم همیشه
گریه نکن با گریه ، هیچی درست نمی شه

 

نه دیگه من همونم ، نه دیگه تو همونی
نگو که باز می تونی ، بیای پیشم بمونی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 4:38  توسط دختر پاییزی  | 

آرام بودم ...

 


آرام بودم ، ساکت بودم ، شاد بودم ، تنها بودم


تو آمدی ، شاد بودی ، شلوغ بودی ، وسوسه بودی

 تنها بودی 

 
کنارم ماندی ، جذاب شدی

غمگین شدی ، مرا خواندی ، عاشق شدی

 

 مهربان شدی ، دلسوز و پر هیجان ، آرام در دلم جا گرفتی 

 
غمگین شدم ، حساس و مهربان ، جرقه شدم ، عاشق شدم


سنگدل شدی ، بی احساس و بی تفاوت ........ تو رفتی


تنها شدم ، غمگین و افسرده

 

بهت زده و گیج ، با تمام وجود فریادت کردم 

 اما باز تو رفتی 

 
محزون شدم ، دلگیر ، افسرده و عصبی 

 
تو را خواندم اما تو رفته بودی 

 

 فریادت کردم ، نبودی ، گریه کردم .....هیچ ..... متنفر شدم 

 
از تو و از تمام احساسی که تو را می خواند منزجر 

 
و تو همچنان نبودی 

 
افسرده شدم ، تنها شدم ، غایب شدی ، انتقام شدم 

 
از ذهنم رفتی ، آزاد شدم ، از دلم رفتی ، فریاد شدم

 
 اما فریادی غمگین

 

 
شکست خوردی ، پشیمان شدی ، برگشتی ، مرا خواندی 

 
تنها بودم ، غمگین بودم ، افسرده بودم ، اما نخواندمت 

 
برگشتی !!!

می خواستم بروم ، تو نخواستی

 

می خواستم بروم قلبم نخواست

 
می خواستم بروم فکرم نخواست

 
 
التماس شدی ، سر تا پا خواهش ، حسرت و درد ، اما من رفتم

 
رفتم ولی هزار بار آرزو کردم 

 که ای کاش هرگز نمی آمدی و هرگز نمی آمدم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 3:2  توسط دختر پاییزی  | 

احساس ...

 

عاشقت خواهم ماند ..... بی آنکه بدانی

دوستت خواهم داشت ..... بی آنکه بگویم

درد دل خواهم گفت ..... بی هیچ سخنی

به تو گوش خواهم کرد ..... بی هیچ گمانی

در تو ذوب خواهم شد ..... بی هیچ حرارتی

در آغوشت خواهم گریست ..... بی آنکه حس کنی

 

اینگونه شاید احساسم نمیرد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 5:8  توسط دختر پاییزی  | 

خدایا ...

خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجایی که من هستم ، چقدر تا آسمون راهه ؟؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 4:44  توسط دختر پاییزی  |