رفتی ...

جدایی مان
هیچ یك از تشریفات آشنایی مان را نداشت ...
فقط
تو رفتی ...
و من سعی كردم سنگ دل باشم !!!
... برای تو که ماندگاری در دلم ...

جدایی مان
هیچ یك از تشریفات آشنایی مان را نداشت ...
فقط
تو رفتی ...
و من سعی كردم سنگ دل باشم !!!
به چه میخندی تو ؟
به مفهوم غم انگیز جدایی ؟
به چه چیز ؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه میخندی ؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟
به چه میخندی تو ؟
به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست ؟
خنده دار است.....بخند !!!
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مأنوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد
دیوانه ات گشتم ....
تو عاشق نبودی ... خیلی دیر فهمیده بودم
چشم هایت پی دیگری بود و من این را نفهمیده بودم
درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد
آسمان غم گرفت ، هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد
آنکه سامان غزلهایم از اوست ، بی سر و سامانیم را حس نکرد
من گمان می کردم رفتنت ممکن نیست
رفتنت ممکن شد ... باورش ممکن نیست
تو نمی دانی ... نه !
که چه دردی دارد خلأ جای تو را حس کردن
و همین درد همه جان مرا می کاهد ...

از زندگی و این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر چه و هر کار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بیمار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
حالم مپرس که بسیار خسته ام

تو خواستی از تو دور شم ، می خواستی راحت بشی
می ترسیدی دیر یا زود ، به من بد عادت بشی
تو گفتی از پیش تو ، باید بزارم برم
گفتی یه کاری کنم ، تو بری از خاطرم
نمی دونی چه سخت بود ، رفتن و از تو دوری
هی به خودم می گفتم ، باید بری مجبوری
فقط خدا می دونست ، تو دل من چی می گذشت
تو بیرونم می کردی ، بدون راه برگشت
حالا که دورم نگو ، عاشقتم همیشه
گریه نکن با گریه ، هیچی درست نمی شه
نه دیگه من همونم ، نه دیگه تو همونی
نگو که باز می تونی ، بیای پیشم بمونی

آرام بودم ، ساکت بودم ، شاد بودم ، تنها بودم
تو آمدی ، شاد بودی ، شلوغ بودی ، وسوسه بودی
تنها بودی
کنارم ماندی ، جذاب شدی
غمگین شدی ، مرا خواندی ، عاشق شدی
مهربان شدی ، دلسوز و پر هیجان ، آرام در دلم جا گرفتی
غمگین شدم ، حساس و مهربان ، جرقه شدم ، عاشق شدم
سنگدل شدی ، بی احساس و بی تفاوت ........ تو رفتی
تنها شدم ، غمگین و افسرده
بهت زده و گیج ، با تمام وجود فریادت کردم
اما باز تو رفتی
محزون شدم ، دلگیر ، افسرده و عصبی
تو را خواندم اما تو رفته بودی
فریادت کردم ، نبودی ، گریه کردم .....هیچ ..... متنفر شدم
از تو و از تمام احساسی که تو را می خواند منزجر
و تو همچنان نبودی
افسرده شدم ، تنها شدم ، غایب شدی ، انتقام شدم
از ذهنم رفتی ، آزاد شدم ، از دلم رفتی ، فریاد شدم
اما فریادی غمگین
شکست خوردی ، پشیمان شدی ، برگشتی ، مرا خواندی
تنها بودم ، غمگین بودم ، افسرده بودم ، اما نخواندمت
برگشتی !!!
می خواستم بروم ، تو نخواستی
می خواستم بروم قلبم نخواست
می خواستم بروم فکرم نخواست
التماس شدی ، سر تا پا خواهش ، حسرت و درد ، اما من رفتم
رفتم ولی هزار بار آرزو کردم
که ای کاش هرگز نمی آمدی و هرگز نمی آمدم ...
عاشقت خواهم ماند ..... بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت ..... بی آنکه بگویم
درد دل خواهم گفت ..... بی هیچ سخنی
به تو گوش خواهم کرد ..... بی هیچ گمانی
در تو ذوب خواهم شد ..... بی هیچ حرارتی
در آغوشت خواهم گریست ..... بی آنکه حس کنی
اینگونه شاید احساسم نمیرد !

خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه
از اینجایی که من هستم ، چقدر تا آسمون راهه ؟؟!!!